سلام و صد سلام.
http://javad Naeemi. bloGfa.com
http://batha.bloGfa.com
به «پردیس مهتاب» بیا و « حبیب خدا، محبوب ما» را ببین!
داستان ، قصه ، افسانه ، حکایت
سلام و صد سلام.
http://javad Naeemi. bloGfa.com
http://batha.bloGfa.com
به «پردیس مهتاب» بیا و « حبیب خدا، محبوب ما» را ببین!
- ببخشيد، استاد! مىخواهم بدانم آيا تا به حال به مشكلى برخوردهايد كه حلّ آن براىتان دشوار باشد؟
ابوعلىسينا، دانشمند نامى ايران، در برابر اين پرسش شاگردش، سرى تكان داد و گفت:
- بسيار اتفاق مىافتاد كه در برابر مسألهاى علمى، ناتوان مىشدم و از حل آن در مىماندم. در چنين مواقعى به يك راه حلّ اساسى مىانديشيدم و نتيجه هم مىگرفتم.
- آيا مىتوانم بپرسم كه آن راه حلّ چه بوده است؟
- آرى. بدون درنگ راهى مسجد شهر مىشدم، دو ركعت نماز به جاى مىآوردم، آنگاه دست به دعا بر مىداشتم و از پرودگار مىخواستم كه مرا در حلّ مشكلم يارى كند و با نور آن نماز، فضاى انديشه و ذهنم را روشن سازد... سپس از مسجد بيرون مىآمدم و در حالى كه رو به سوى خانه داشتم، اندكاندك با رقههايى بر دل و جانم مىتابيد، باران معرفت بر سراسر وجودم مىباريد و همين كه قدم به خانه مىگذاشتم، چيزى نمىگذشت كه گره از كارم گشوده مىشد و به حلّ مشكلاتى كه داشتم نايل مىشدم. و اين از بركت نماز بود!
مردى به شهر دورى سفر كرد. در راه با شخصى آشنا شد و به خانهى او رفت تا اندكى استراحت كند، سپس به سفرش ادامه دهد.
هنگام خوردن غذا، صاحب خانه سفره را پهن كرد و نان را روى آن گذاشت و رفت تا غذا را بياورد. اندكى بعد كه با بشقاب خورش برگشت، ديد مهمان نان را خورده است. بشقاب را گذاشت و رفت تا دوباره نان بياورد؛ ولى همين كه برگشت، ديد مهمان چيزى از خورش باقى نگذاشته.
وقتى اين كار، چند بار تكرار شد، صاحب خانه از مهمان پرسيد:
- قصد دارى به كجا بروى برادر؟
مرد گفت:
- به مصر.
صاحب خانه پرسيد:
- براى چه كارى؟
مهمان گفت:
- شنيدهام در آن جا، پزشك حاذقى هست. مىخواهم براى مداواى ناراحتى معدهام به نزد او بروم. آخر، من خيلى كم اشتها هستم و نمىتوانم زياد غذا بخورم!
صاحب خانه گفت:
- دوست من! وقتى كه به آن پزشك مراجعه كردى و خوب شدى، لطفاً از اين راه بر نگرد!
دو مرد، در مدينه بودند. يكى حيله گر بود و ديگرى ساده. آن دو به خارج شهر رفتند و اموال زيادى به دست آوردند. مرد ساده لوح گفت: خوب است كمى از اين اموال را برداريم و بقّيه را پاى اين درخت، دفن كنيم.
دوستش پذيرفت. چند روز بعد، مرد حيله گر به آن محل رفت و اموال را برداشت.
اندكى بعد، دوستش به نزد او رفت و گفت: من به آن گنجينهى اموال نياز دارم. بيا برويم و آن را از جايى كه دفن كردهايم، بيرون بياوريم.
آن دو با هم به پاى درخت رفتند، امّا اموال را نيافتند، مرد حيلهگر گفت:
- خيلى عجيب است... بگذار ببينم... حتماً... حتماً تو آنها را دزديدهاى!
مرد ساده لوح فرياد كشيد و سوگند ياد كرد كه: نه! باور كن من اين كار را نكردهام. به خدا من آنها را ندزديدهام.
مرد حيلهگر پاسخ داد:
- همهى دزدها، همين حرفها را مىزنند و قسم هم مىخورند.
آن دو به ناچار )براى حلّ اختلاف( به نزد قاضى رفتند.
قاضى از مرد ساده لوح پرسيد: »آيا تو اموال را برداشتهاى؟ساده لوح پاسخ داد: نه، به خدا!
آن گاه قاضى به مرد حيله گر گفت: آيا شاهدى هم دارى؟مرد، پاسخ داد: آرى، درخت، شاهد من است!
قاضى شگفت زده شد! او روز بعد به آن محل رفت و گفت:
- اى درخت! چه كسى اموال را دزديده است؟
صدايى از داخل درخت به گوش رسيد كه گفت:
- آن مرد، اموال را دزديده.
قاضى بسيار تعّجب كرد و در عين حال دانست كه بايد كسى داخل درخت پنهان شده باشد. بنابراين دستور داد هيزم زيادى جمع كرده و آتشى در اطراف درخت بر افروزند.
مردى كه در داخل درخت بود، ترسيد و بيرون آمد و به اين ترتيب حيله آشكار شد و حيلهگر رسوا گرديد.
خوشحالم، خيلى خوشحالم از اين كه بالأخره توانستيم به نتيجهاى برسيم و نفس راحتى بكشيم. عجله نكنيد! الآن ماجرارا برايتان تعريف مىكنم:
مدتى بود بين بنده و عيال محترمه اختلاف بالا گرفته بود. همه چيز از آن روز شروع شد كه توى خانه بحث از تورّم و گرانى و اين جور چيزها پيش آمده و آه از نهادم برآورد!
عيال خانم! بادى به غبغب انداخت و فرمايش فرمود كه: مگر تو از ديگران كمترى؟ خُب به فكر يك شغل ديگر هم باش. يك كار ديگر هم براى خودت دست و پا كن!
گفتم: آخر، عيال جان، يك آدم، چند تا شغل مىتواند داشته باشد؟ اين حقير، غير از اين كار موظف ادارى، سه، چهار جاى ديگر هم كه كار مىكنم. اصلاً بگو ببينم وقتش رادارم كه بروم و يك جاى ديگر هم مشغول شوم؟
عيال محترمه، با نگاه عاقل اندر سفيهى كه به بنده انداخت، گفت: معلوم مىشود خيلى از مرحله پرتى، ها! همهى كارها كه وقت آدم را نمىگيرد. بعضى از كارها هست كه در حين انجام يك كار ديگر هم مىشود آنها را انجام داد!
گفتم: من كه از حرفهاى امروز تو، سر در نمىآورم! گفت:دِ، همين ديگر! وقتى مىگويم آدم بايد زرنگ باشد، براى همين است، مىفهمى؟!
گفتم: حالا نمىشود منظورت راكمى روشنتر و شفافتر بگويى؟ سينهاى صاف كرد و گفت:ببين آقا جان! بايد با كُتت كار كنى، مىفهمى، با پشت كُت!
من كه ديگر داشتم حسابى از كوره در مىرفتم، فرياد كشيدم: زن! به جاى طرح معمّا، اصل مطلب را بگو تا ببينم حرف حسابت چيست...
سركار خانم، پشت چشمى نازك كرده، شانهاى بالا انداختند وگفتند: چقدر عجولى تو! كمى صبر داشته باش! الآن برايت مىگويم. خوب گوش كن: يك تكه چرم يا پارچه ضخيم و سفيد مىدوزيم پشت كُتت. بگو خُب. گفتم: خُب.
گفت: بعد هم به روزنامه اطلاعيه مىدهيم كه آگهىهاى تبليغاتى شما را مىپذيريم، البته با تخفيف كلّى. بگو خُب .گفتم: خُب. گفت: خُب ندارد ديگر! آن وقت از اين طريق به چند تا نتيجه مىرسيم. يكى اين كه يك كار تبليغى و فرهنگى كردهايم، كه ضمناً خودش نوعى كمك به رشد فرهنگى جامعه هم هست. دوّم اين كه اين كار، خودش نوعى نوآورى وابتكار براى كسب درآمد بيشتر است. سوم اين كه به اقتصاد خانواده كمك كردهايم. چهارم اين كه الگويى مىشويم براى ديگران كه به انواع و اقسام راههاى در آمد زا، بيشتر فكر كنند!
تا آمدم دهانم را باز كنم، و اعتراض كنم، ديدم عيال دارد صدايم مىزند كه فلانى بلند شو، چقدر مىخوابى؟ ادارهات دير مىشود،ها!
يك باره از خواب پريدم و در حالى كه چشمانم را مىماليدم، از ته دل خدا را شكر كردم كه زن بنده، هيچ سمتى در انجام امور تبليغاتى ندارد!
بار دیگر داستان طبیعت تکرار می شود و باز بهار دیگری می آید. سال نو با سلام بر سالار شهیدان و گرامی داشت اربعین حسینی برای همه ی شما عزیزان سالی نیکو و پر برکت و مبارک باشد .ان شاءالله .
چه خوب است كه همه ي ما تلاش كنيم تا هميشه در
كتاب زندگي مان فقط داستان خوبي ها را بنويسيم !
اویس قرنی اهل یمن بود . او با مادر پسرش زندگی می کرد و کاوش شتربانی بود. یک بار که خیلی دلش می خواست به دیدن پیامبر اسلام (ص) برود از مادرش اجازه گرفت تا به طرف حجاز راه بیفتد. مادرش گفت : برو ! اما اگر به مدینه رفتی و حضرت محمد (ص) در آنجا نبودند ، نصف روز بیشتردر مدینه نمان .
با این اجازه ، انگار که علاقه زیادی به دیدن رسول خدا (ص) داشت و برای همین هم رنج راه را تحمل کرده بود و با اشتیاق به سوی مدینه آمده بود، بسیار ناراحت و غمگین شد . دلش می خواست یک سال هم که شده صبر کند اما به زیارت پیامبر (ص) نایل شود . ولیمادرش به او سفارش کرده بود که بیش از نصف روز در مدینه نماند این بود که گفت :
سلام مرا به پیامبر (ص) برسانید و بگویید مردی از یمن به دیدار شما آمده بود، اما از مادرش اجازه ماندن نداشت ...
اویس پس از این حرف، به سوی شهر خودش به راه افتاد.
... وقتی که رسول اکرم (ص) به مدینه برگشت، فرمود آیا کسی به خانه ما آمده است؟ گفتند : آری . مردی به نام اویس . حضرت فرمود : درست است . این نور اوست که در خانه ما مانده است.
حضرت محمد (ص) همین طور درباره اویس فرموده بودند که : از سوی یمن، بوی بهشت می آید و من خیلی دوست دارم که اویس را ببینم . هر کس او را دید، سلام مرا به وی برساند.
همچنین آن حضرت گفته بودند : اویس از مردان خداست و در راه خدا هم کشته خواهد شد .
اویس در جنگ صفین، مردانه جنگید تا اینکه تیری به قلبش خورد و در راه خدا شهید شد.
حكايت پستي ها و پليدي هاي دشمنان هم چنان ادامه يافت...
هتك حرمت حريم حرم امام هادي و امام حسن عسكري عليهما السلام را كه حافظان دين و مفسران واقعي كتاب مبين اند ، به پيشگاه پيام آور آخرين و موعود زمان و زمين ، همچنين به همه ي مسلمانان جهان به ويژه شيعيان تسليت مي گويم !
چند سال از ازدواج حنّه با حضرت عمران پيامبر مىگذشت و همچنان چشمه عشق مادرى در درونش مىجوشيد! امّا او تمام اين مدت را در حسرت داشتن فرزند، پسرى كرده بود. ماه ها و سال ها گذشت... و حنّه با همه ي اشتياقى كه براى مادر شدن، از خود نشان مىداد، اندك اندك از اين كه روزى كودكى او را مادر بخواند، مأيوس مىشد... در همين حال، يك روز، وقتى كه زير سايه درختى آرميده بود، ناگهان چشمش به پرندهاى افتاد كه داشت به جوجهاش غذا مىداد. ديدن اين منظره، بار ديگر او را به ياد فرزند انداخت. در اين هنگام، حنّه آهى كشيد و با اندوه و حسرت تمام، سر به آسمان بلند كرد و از خداوند خواست نوزادى به او عنايت فرمايد!
دعاى حنّه مورد قبول پروردگار قرار گرفت. اندكى بعد، خداوند به حضرت عمران وحى كرد كه من فرزند خجسته اي به تو ارزانى خواهم داشت. پس آن گاه او را به پيامبرى خواهم رسانيد تابه يارى و اجازه ي من، كور مادرزاد و بيمار پيس را شفا بخشد و مردگان را زنده گرداند!
حنّه همسر عمران، وقتى اين خبر شادى آفرين را شنيد، گمان برد كه فرزند وعده داده شد به حضرت عمران را خودش به دنيا خواهد آورد؛ از اين رو خداوند را سپاس گفت و نذر كرد كه اگر خداوند فرزندى به او عطا كرد، وى را از هر مسئووليتى نسبت به خويش رها سازد و تنها به خدمت پروردگار، بگمارد.
چيزى نگذشت كه حنّه، اين بانوى پارسا و پاك سرشت، احساس باردارى كرد... چند ماه پس از اين ماجرا، عمران درگذشت و چند هفته پس از آن حنّه نوزاد دخترى به دنيا آورد. او، پس از زايمان، ناراحت و نگران شد و گفت: خدايا! اينك من دختر بچهاى زاييدهام و)معلوم است كه دختر همچون پسر نيست! آخر، من نذر كردهام كه فرزندم را به خدمت در معبد بگمارم و مىدانم كه خدمتكاران معابد را از ميان پسران برمىگزينند. اكنون كه نوزاد من پسر نيست، چگونه مىتوانم نذرم را ادا كنم؟
خداوند با اين پاسخ كه: ما به آنچه زاييده اي داناتريم، نگرانى او را برطرف ساخت. حنّه احساس كرد با اين كه فرزندش دختر است، نذرش قبول شده و خداوند نوزاد او را خواهد پذيرفت. به همين جهت دختر خود را مريميعنى عبادت كننده، پارسا و خداپرست ناميد. او همچنين با توجه به پيمانى كه با خداى خويش بسته بود و به خاطر نذرى كه كرده بود، كودك خويش را در پارچهاى پيچيد، او را در آغوش گرفت و در حالى كه گونههاى گلشن را غرق بوسه مىكرد، روانه ي بيتالمقدس شد تا مريم را به يكى از متوليان آن جا بسپارد. در اين هنگام، ميان دانشمندان يهود و عبادت كنندگان بنىاسرائيل، براى عهده دار شدن تربيت و پرورش مريم، اختلاف و گفت و گو پيش آمد، زيرا او فرزند خانوادهاى سرشناس همچون عمران بود و هر كسى در پى آن بود كه افتخار سرپرستى مريم را از آنِ خود سازد! در اين ميان حضرت زكريا، شوهر خاله ي مريم، كه برزگِ دانشمندانِ زمانه خود بود، براى عهده دار شدن كفالت مريم، اعلام آمادگى كرد؛ ولى دانشمندان نپذيرفتند و سرانجام پيشنهاد قرعه كشى دادند. بدين جهت دانشمندان و بزرگان قوم، به منظور انجام قرعه كشى، به كنار نهر اردن رفتند. در آن جا، چوب ها و قلمهاى قرعه را آماده كردند. و نام افراد را بر روى هر يك از قلمها نوشتند. آن گاه، آن ها را به داخل آب انداختند تا هر قلمى كه روى آب باقى ماند، برنده به شمار آيد...
ادامه ي اين ماجرا را در كتاب سبز پوشان باغ بهشت به قلم جواد نعيمي بخوانيد