تبليغاتX
داستان ها و داستان واره های جواد نعیمی

داستان ها و داستان واره های جواد نعیمی

داستان ، قصه ، افسانه ، حکایت

سلام و صد سلام.

 http://javad Naeemi. bloGfa.com

http://batha.bloGfa.com

به «پردیس مهتاب» بیا و « حبیب خدا، محبوب ما» را ببین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 6:0  توسط جواد نعیمی  | 

راه حل

 

 

 - ببخشيد، استاد! مى‏خواهم بدانم آيا تا به حال به مشكلى برخورده‏ايد كه حلّ آن براى‏تان دشوار باشد؟

 ابوعلى‏سينا، دانشمند نامى ايران، در برابر اين پرسش شاگردش، سرى تكان داد و گفت:

 - بسيار اتفاق مى‏افتاد كه در برابر مسأله‏اى علمى، ناتوان مى‏شدم و از حل آن در مى‏ماندم. در چنين مواقعى به يك راه حلّ اساسى مى‏انديشيدم و نتيجه هم مى‏گرفتم.

 - آيا مى‏توانم بپرسم كه آن راه حلّ چه بوده است؟

 - آرى. بدون درنگ راهى مسجد شهر مى‏شدم، دو ركعت نماز به جاى مى‏آوردم، آن‏گاه دست به دعا بر مى‏داشتم و از پرودگار مى‏خواستم كه مرا در حلّ مشكلم يارى كند و با نور آن نماز، فضاى انديشه و ذهنم را روشن سازد... سپس از مسجد بيرون مى‏آمدم و در حالى كه رو به سوى خانه داشتم، اندك‏اندك با رقه‏هايى بر دل و جانم مى‏تابيد، باران معرفت بر سراسر وجودم مى‏باريد و همين كه قدم به خانه مى‏گذاشتم، چيزى نمى‏گذشت كه گره از كارم گشوده مى‏شد و به حلّ مشكلاتى كه داشتم نايل مى‏شدم. و اين از بركت نماز بود!

 - متشكرم استاد. امروز، يكى از بهترين درس‏ها را به من آموختيد
+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 5:40  توسط جواد نعیمی  | 

کم اشتها /برگرفته از کتاب حکایت ها و نکته های خواندنی / ترجمه ی جواد نعیمی

 

  

 

 مردى به شهر دورى سفر كرد. در راه با شخصى آشنا شد و به خانه‏ى او رفت تا اندكى استراحت كند، سپس به سفرش ادامه دهد.

 هنگام خوردن غذا، صاحب خانه سفره را پهن كرد و نان را روى آن گذاشت و رفت تا غذا را بياورد. اندكى بعد كه با بشقاب خورش برگشت، ديد مهمان نان را خورده است. بشقاب را گذاشت و رفت تا دوباره نان بياورد؛ ولى همين كه برگشت، ديد مهمان چيزى از خورش باقى نگذاشته.

 وقتى اين كار، چند بار تكرار شد، صاحب خانه از مهمان پرسيد:

 - قصد دارى به كجا بروى برادر؟

 مرد گفت:

 - به مصر.

 صاحب خانه پرسيد:

 - براى چه كارى؟

 مهمان گفت:

 - شنيده‏ام در آن جا، پزشك حاذقى هست. مى‏خواهم براى مداواى ناراحتى معده‏ام به نزد او بروم. آخر، من خيلى كم اشتها هستم و نمى‏توانم زياد غذا بخورم!

 صاحب خانه گفت:

 - دوست من! وقتى كه به آن پزشك مراجعه كردى و خوب شدى، لطفاً از اين راه بر نگرد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 7:23  توسط جواد نعیمی  | 

حیله و راستی / بر گرفته از کتاب حکایت ها و نکته های خوندنی /ترجمه ی جواد نعیمی

 

 

 دو مرد، در مدينه بودند. يكى حيله گر بود و ديگرى ساده. آن دو به خارج شهر رفتند و اموال زيادى به دست آوردند. مرد ساده لوح گفت: خوب است كمى از اين اموال را برداريم و بقّيه را پاى اين درخت، دفن كنيم.

 دوستش پذيرفت. چند روز بعد، مرد حيله گر به آن محل رفت و اموال را برداشت.

 اندكى بعد، دوستش به نزد او رفت و گفت: من به آن گنجينه‏ى اموال نياز دارم. بيا برويم و آن را از جايى كه دفن كرده‏ايم، بيرون بياوريم.

 آن دو با هم به پاى درخت رفتند، امّا اموال را نيافتند، مرد حيله‏گر گفت:

 - خيلى عجيب است... بگذار ببينم... حتماً... حتماً تو آنها را دزديده‏اى!

 مرد ساده لوح فرياد كشيد و سوگند ياد كرد كه: نه! باور كن من اين كار را نكرده‏ام. به خدا من آنها را ندزديده‏ام.

 مرد حيله‏گر پاسخ داد:

 - همه‏ى دزدها، همين حرف‏ها را مى‏زنند و قسم هم مى‏خورند.

 آن دو به ناچار )براى حلّ اختلاف( به نزد قاضى رفتند.

 قاضى از مرد ساده لوح پرسيد: »آيا تو اموال را برداشته‏اى؟ساده لوح پاسخ داد: نه، به خدا!

 آن گاه قاضى به مرد حيله گر گفت: آيا شاهدى هم دارى؟مرد، پاسخ داد: آرى، درخت، شاهد من است!

 قاضى شگفت زده شد! او روز بعد به آن محل رفت و گفت:

 - اى درخت! چه كسى اموال را دزديده است؟

 صدايى از داخل درخت به گوش رسيد كه گفت:

 - آن مرد، اموال را دزديده.

 قاضى بسيار تعّجب كرد و در عين حال دانست كه بايد كسى داخل درخت پنهان شده باشد. بنابراين دستور داد هيزم زيادى جمع كرده و آتشى در اطراف درخت بر افروزند.

 مردى كه در داخل درخت بود، ترسيد و بيرون آمد و به اين ترتيب حيله آشكار شد و حيله‏گر رسوا گرديد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 20:40  توسط جواد نعیمی  | 

ماجراى من و عيال !

 

 

 خوشحالم، خيلى خوشحالم از اين كه بالأخره توانستيم به نتيجه‏اى برسيم و نفس راحتى بكشيم. عجله نكنيد! الآن ماجرارا برايتان تعريف مى‏كنم:

 مدتى بود بين بنده و عيال محترمه اختلاف بالا گرفته بود. همه چيز از آن روز شروع شد كه توى خانه بحث از تورّم و گرانى و اين جور چيزها پيش آمده و آه از نهادم برآورد!

 عيال خانم! بادى به غبغب انداخت و فرمايش فرمود كه: مگر تو از ديگران كمترى؟ خُب به فكر يك شغل ديگر هم باش. يك كار ديگر هم براى خودت دست و پا كن!

 گفتم: آخر، عيال جان، يك آدم، چند تا شغل مى‏تواند داشته باشد؟ اين حقير، غير از اين كار موظف ادارى، سه، چهار جاى ديگر هم كه كار مى‏كنم. اصلاً بگو ببينم وقتش رادارم كه بروم و يك جاى ديگر هم مشغول شوم؟

 عيال محترمه، با نگاه عاقل اندر سفيهى كه به بنده انداخت، گفت: معلوم مى‏شود خيلى از مرحله پرتى، ها! همه‏ى كارها كه وقت آدم را نمى‏گيرد. بعضى از كارها هست كه در حين انجام يك كار ديگر هم مى‏شود آنها را انجام داد!

 گفتم: من كه از حرف‏هاى امروز تو، سر در نمى‏آورم! گفت:دِ، همين ديگر! وقتى مى‏گويم آدم بايد زرنگ باشد، براى همين است، مى‏فهمى؟!

 گفتم: حالا نمى‏شود منظورت راكمى روشن‏تر و شفاف‏تر بگويى؟ سينه‏اى صاف كرد و گفت:ببين آقا جان! بايد با كُتت كار كنى، مى‏فهمى، با پشت كُت!

 من كه ديگر داشتم حسابى از كوره در مى‏رفتم، فرياد كشيدم: زن! به جاى طرح معمّا، اصل مطلب را بگو تا ببينم حرف حسابت چيست...

 سركار خانم، پشت چشمى نازك كرده، شانه‏اى بالا انداختند وگفتند: چقدر عجولى تو! كمى صبر داشته باش! الآن برايت مى‏گويم. خوب گوش كن: يك تكه چرم يا پارچه ضخيم و سفيد مى‏دوزيم پشت كُتت. بگو خُب. گفتم: خُب.

 گفت: بعد هم به روزنامه اطلاعيه مى‏دهيم كه آگهى‏هاى تبليغاتى شما را مى‏پذيريم، البته با تخفيف كلّى. بگو خُب .گفتم: خُب. گفت: خُب ندارد ديگر! آن وقت از اين طريق به چند تا نتيجه مى‏رسيم. يكى اين كه يك كار تبليغى و فرهنگى كرده‏ايم، كه ضمناً خودش نوعى كمك به رشد فرهنگى جامعه هم هست. دوّم اين كه اين كار، خودش نوعى نوآورى وابتكار براى كسب درآمد بيشتر است. سوم اين كه به اقتصاد خانواده كمك كرده‏ايم. چهارم اين كه الگويى مى‏شويم براى ديگران كه به انواع و اقسام راه‏هاى در آمد زا، بيش‏تر فكر كنند!

 تا آمدم دهانم را باز كنم، و اعتراض كنم، ديدم عيال دارد صدايم مى‏زند كه فلانى بلند شو، چقدر مى‏خوابى؟ اداره‏ات دير مى‏شود،ها!

 يك باره از خواب پريدم و در حالى كه چشمانم را مى‏ماليدم، از ته دل خدا را شكر كردم كه زن بنده، هيچ سمتى در انجام امور تبليغاتى ندارد!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 7:45  توسط جواد نعیمی  | 

داستان زیبای طبیعت

بار دیگر داستان طبیعت تکرار می شود و باز بهار دیگری می آید. سال نو  با سلام بر سالار شهیدان  و گرامی داشت اربعین حسینی برای همه ی شما عزیزان سالی نیکو و پر برکت و مبارک باشد .ان شاءالله .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 7:56  توسط جواد نعیمی  | 

بهترین داستان

چه خوب است كه همه ي ما تلاش كنيم تا هميشه در

 

كتاب زندگي مان فقط داستان خوبي ها را بنويسيم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:46  توسط جواد نعیمی  | 

مردان بزرگ (اویس قرنی)

اویس قرنی اهل یمن بود . او با مادر پسرش زندگی می کرد و کاوش شتربانی بود. یک بار که خیلی دلش می خواست به دیدن پیامبر اسلام (ص) برود از مادرش اجازه گرفت تا به طرف حجاز راه بیفتد. مادرش گفت : برو ! اما اگر به مدینه رفتی و حضرت محمد (ص) در آنجا نبودند ، نصف روز بیشتردر مدینه نمان .

با این اجازه ، انگار که علاقه زیادی  به دیدن رسول خدا (ص) داشت و برای همین هم رنج راه را تحمل کرده بود و با اشتیاق به سوی مدینه آمده بود، بسیار ناراحت و غمگین شد . دلش می خواست یک سال هم که شده صبر کند اما به زیارت پیامبر (ص) نایل شود . ولیمادرش به او سفارش کرده بود که بیش از نصف روز در مدینه نماند این بود که گفت :

سلام مرا به پیامبر (ص) برسانید و بگویید مردی از یمن به دیدار شما آمده بود، اما از مادرش اجازه ماندن نداشت ...

اویس پس از این حرف، به سوی شهر خودش به راه افتاد.

... وقتی که رسول اکرم (ص) به مدینه برگشت، فرمود آیا کسی به خانه ما آمده است؟ گفتند : آری . مردی به نام اویس . حضرت فرمود : درست است . این نور اوست که در خانه ما مانده است.

حضرت محمد (ص) همین طور درباره اویس فرموده بودند که : از سوی یمن، بوی بهشت می آید و من خیلی دوست دارم که اویس را ببینم . هر کس او را دید، سلام مرا به وی برساند.

همچنین آن حضرت گفته بودند : اویس از مردان خداست و در راه خدا هم کشته خواهد شد .

اویس در جنگ صفین، مردانه جنگید تا اینکه تیری به قلبش خورد و در راه خدا شهید شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 16:16  توسط جواد نعیمی  | 

حکایت پلیدی دشمن!

 

حكايت پستي ها و پليدي هاي دشمنان هم چنان ادامه يافت...

هتك حرمت حريم حرم امام هادي و امام حسن عسكري عليهما السلام را كه حافظان دين و مفسران واقعي كتاب مبين اند ، به پيشگاه پيام آور آخرين و موعود زمان و زمين ، همچنين به همه ي مسلمانان جهان به ويژه شيعيان تسليت مي گويم !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 7:57  توسط جواد نعیمی  | 

مريم، گُل مقدس و معصوم

 

 چند سال از ازدواج حنّه با حضرت عمران پيامبر مى‏گذشت و همچنان چشمه عشق مادرى در درونش مى‏جوشيد! امّا او تمام اين مدت را در حسرت داشتن فرزند، پسرى كرده بود. ماه ها و سال ها گذشت... و حنّه با همه ي اشتياقى كه براى مادر شدن، از خود نشان مى‏داد، اندك اندك از اين كه روزى كودكى او را  مادر  بخواند، مأيوس مى‏شد... در همين حال، يك روز، وقتى كه زير سايه درختى آرميده بود، ناگهان چشمش به پرنده‏اى افتاد  كه داشت به جوجه‏اش غذا مى‏داد. ديدن اين منظره، بار ديگر او را به ياد فرزند انداخت. در اين هنگام، حنّه آهى كشيد و با اندوه و حسرت تمام، سر به آسمان بلند كرد و از خداوند خواست نوزادى به او عنايت فرمايد!

 دعاى حنّه مورد قبول پروردگار قرار گرفت. اندكى بعد، خداوند به حضرت عمران وحى كرد كه من فرزند خجسته اي به تو ارزانى خواهم داشت. پس آن گاه او را به پيامبرى  خواهم رسانيد تابه يارى و اجازه ي من، كور مادرزاد و بيمار پيس را شفا بخشد و مردگان را زنده گرداند!

 حنّه همسر عمران، وقتى اين خبر شادى آفرين را شنيد، گمان برد كه فرزند وعده داده شد  به حضرت عمران را خودش به دنيا خواهد آورد؛ از اين رو خداوند را سپاس گفت و نذر كرد كه اگر خداوند فرزندى به او عطا كرد، وى را از هر مسئووليتى نسبت به خويش رها سازد و تنها به خدمت پروردگار، بگمارد.

 چيزى نگذشت كه حنّه، اين بانوى پارسا و پاك سرشت، احساس باردارى كرد... چند ماه پس از اين ماجرا، عمران درگذشت و چند هفته پس از آن  حنّه نوزاد دخترى به دنيا آورد. او، پس از زايمان، ناراحت و نگران شد و گفت: خدايا! اينك من دختر بچه‏اى زاييده‏ام و)معلوم است كه دختر همچون پسر نيست! آخر، من نذر كرده‏ام كه فرزندم را به خدمت در معبد بگمارم و مى‏دانم كه خدمتكاران معابد را از ميان پسران برمى‏گزينند. اكنون كه نوزاد من پسر نيست، چگونه مى‏توانم نذرم را ادا كنم؟

 خداوند با اين پاسخ كه: ما به آنچه زاييده اي داناتريم، نگرانى او را برطرف ساخت. حنّه احساس كرد با اين كه فرزندش دختر است، نذرش قبول شده و خداوند نوزاد او را خواهد پذيرفت. به همين جهت دختر خود را مريميعنى عبادت كننده، پارسا و خداپرست ناميد. او همچنين با توجه به پيمانى كه با خداى خويش بسته بود و به خاطر نذرى كه كرده بود، كودك خويش را در پارچه‏اى پيچيد، او را در آغوش گرفت و در حالى كه گونه‏هاى گلشن را غرق بوسه مى‏كرد، روانه ي بيت‏المقدس شد تا مريم را به يكى از متوليان آن جا بسپارد. در اين هنگام، ميان دانشمندان يهود و عبادت كنندگان بنى‏اسرائيل، براى عهده دار شدن تربيت و پرورش مريم، اختلاف و گفت و گو پيش آمد، زيرا او فرزند خانواده‏اى سرشناس همچون عمران بود و هر كسى در پى آن بود كه افتخار سرپرستى مريم را از آنِ خود سازد! در اين ميان حضرت زكريا، شوهر خاله  ي مريم، كه برزگِ دانشمندانِ زمانه خود بود، براى عهده دار شدن كفالت مريم، اعلام آمادگى كرد؛ ولى دانشمندان نپذيرفتند و سرانجام پيشنهاد  قرعه كشى دادند. بدين جهت دانشمندان و بزرگان قوم، به منظور انجام قرعه كشى، به كنار نهر اردن رفتند. در آن جا، چوب ها و قلم‏هاى قرعه را آماده كردند. و نام افراد را بر روى هر يك از قلم‏ها نوشتند. آن گاه، آن ها را به داخل آب انداختند تا هر قلمى كه روى آب باقى ماند، برنده به شمار آيد...

           ادامه ي اين ماجرا را در كتاب سبز پوشان باغ بهشت به قلم جواد نعيمي بخوانيد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 7:19  توسط جواد نعیمی  |